یکشنبه هفتم اسفند 1384
من و تو
من و تو ما بوديم. همراه و هم نگاه. همبغض و همصدا . همپا و پا به راه ... تو اما دلت با من نبود. گفتم اين سيب سرخ را ميچينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه "آدم"ي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده ي تو شد و "ماندن " سهم دشوار دستهاي تنهاي من .امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار و نه بهانه اي از نمناكي كاغذ . راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران . در خوابهايم بيدار ميشوم و در بيداريم ميميرم.
يك پا به راه رويا و يك پا به بن بست بيداري . خوابگرد و گريه نشين. نگو كه در كوچه ها گربه ها شاخ ميزنند. نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشيده. آخر قصه رو سياهي به زغال شعله هاي غزل سوز ميماند. برگرد و دستم را بگير. ميخواهم در كنار تو بر برگهاي بوسه بنويسم: آبي ترين آبي دنيا همين آسمان خاكستري خانه ي من است .
یکشنبه هفتم اسفند 1384
با من بمان
داشت می رفت
گفتم بمان
نماند .
با خودعهد بستم که اگر هم آمد
به او حرفی نزنم .
او که رفت و نماند
من ماندم و خو گرفتم
به ماندن بی من .
( یغما گلروئی )

