تبليغاتX
خدا همین نزدیکیهاست

شنبه دوازدهم فروردین 1385

من

به دور دستها می نگرم . به مرگ تدریجی خورشید ، غربت پرچین های باغ در خزان زرد و انتظار فرسوده آسیابهای بادی . گوش فرا می دهم به زمزمه رودخانه هائی که تنهائی ماهی ها را در خود نهفته دارد ، آنجا که جاده ای در اندوه رفتن مچاله میشود .

من احساس پرندگان مهاجر را می دانم . می دانم کوچ آغاز تجربه های طولانی ست . من دستهای سرد زمستان را لمس کرده ام و می دانم عمر آدم برفی خیلی کوتاه است ........ من اشتیاق مرطوب خاک را در تصویر آبی باران دیده ام .

من راز شبها را می دانم و تخیل نقره ای رنگ پنجره ها را برای ماه معنی می کنم .....

وقتی نمانده است و رفتن در عبوری مبهم و بی معنی یخ زده است .......و من سالهاست که با افکار سرد مرگ پوسیده ام .

نوشته شده توسط یاسمن در 11:13 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •