تبليغاتX
خدا همین نزدیکیهاست

دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385

تو

آنقدر از تو و احساس شفاف تو نوشته ام که دیگر همه لحظه هایم زلال شده اند . نمی دانم اگر یک روز ، تنها یک روز از ترنم صدای تو ننویسم باز هم می توانم آیینه های کوچک و بی زنگار اتاقم را به عشق دعوت کنم ؟

کاش می دانستی که بی تو آرزوهایم یخ می زنند و در این سرما می میرند .

کاش می دانستی وقتی آمدی سکوت پائیزی را شکستی و پایان بخش خواب یلدائی اقاقی ها بودی . کاش می دانستی وقتی آمدی نوید تولد را به برگهای نارنجی احساس دادی .

..... تو نیستی . یاس ها بوی دلتنگی می دهند و پنجره بسته حرفی برای کوچه ندارد .

مسافر آبی ! ابرها را می شمارم تا بیائی . می دانم که همیشه نهایت دلتنگی ابرها باران است و نهایت من ، تو . این بار اگر بیائی من با نوازش دستانم دفتر نگاه تو را باز می کنم ؛ در جستجوی سرودی ، ترانه ای ، شعری ....

..... بیا و شانه هایت را تکیه گاه غربت خاکستری ام کن تا قدری در پناه وجودت بیا سایم ؛ باشد که با آتش چشمهایت از روزهای سرد دلتنگی بگذرم .

نوشته شده توسط یاسمن در 2:42 بعد از ظهر |  لینک ثابت   •