پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385
راز آفرینش
روز به سرعت از دستهایم می گریزد و شب آرام آرام مرا در خلوت و تنهائی فرو می برد . اشکهای ملائک ، زمین تشنه را سیراب می کند و روح خسته ی آدمی را حیاتی دوباره می بخشد . در این خلوت شبانه ، در اعماق وجودم ، در تفکر پیدایش مخلوقی نیازمند سیر می کنم ، به این امید که بتوانم راز آفرینش هستی را دریابم .
....... اما افسوس که ریشه ی ذهنم در حصار آشفته ی هزاران اندیشه ی ناقص دست به گریبان دیوارهای بلند و یخ زده ی هویت شکل می گیرد . در این تکاپو و تردید ، بحرانی عظیم در پیدایش آدمی ایجاد می گردد ، گوئی فلسفه ی زیستن را تنها آشوب احساس جلوه می کند و بس ......
ندامت از بشر بودن را نمی ستایم اما مادی شدن افکار همانا چهره ی دیگری از وجود بشر را آشکار می سازد . در تراکم کلمات بدنبال واژه ای هستم تا بتوانم عمق وجود را معنا کنم ..... اما آیا می توان در تضاد اندیشه های خام با ژرفای حقیقت چنین واژه ای را یافت ؟ ...........
