خدا همین نزدیکیهاست
متنی
سه شنبه هفتم شهریور 1385
باران
دلم می خواست همیشه باران می بارید
ومن می توانستم در زیر سایه ی آبی پدر
یا دستهای گرم مادر
زیر باران بازی کنم
کاش باران گاهی برای آرزوهای من می بارید
و من همرا با پدر یا زیر چادر مادر
خود را در گودالهای کوچه می انداختم
آن وقت همه با هم می خندیدیم
بعد پشت پنجره می نشستیم
و قطره های باران خوشبختی را ، دانه دانه می شمردیم
نوشته شده توسط یاسمن
در 5:52 بعد از ظهر | لینک ثابت
•

