دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385
پله پله با بهار
پله پله ، فصل به فصل با سایه هائی که نرم نرمک همراه با غبار خاطره ها می گذرد و آنسوی حرفهای یخ زده وسعت تمام سال را ورق می زند ، می آید . خواب که نمی بینیم . در بیداری ، تحولی عظیم جوانه ها را سبز می کند و آنگاه تنفس در هوای بی خیالی ، نگاه بدون تردید ، عشق بدون دلیل ، وجودمان را پر می کند .
دیروز که پرنده های دریائی ، آخرین سرود سردشان را نغمه سر دادند ، دانستم بهار در کوچه های نیمه جان قدم می زندو چه زود پیاله های سرمستی از بوی شکوفه های لیمو را سرمی کشد . مثل این است که رقص دختر بهار در کنار مادر پیر تابستان ، با وقاری کودکانه و شیطنتی حزین اتفاق نیفتاده است . ما که ندیدیم این بهار شانه های آبی دریا را فیروزه ای کند ولی هر چند کوتاه لبخند گلهای رنگ پریده را از خیابانهای نیمه شکسته پرسیدیم .
اکنون آغاز فصل آفتاب است و رطوبت عشق پیشانی به خواب رفته ی زمین را از حرارت تحول خیس می کند تا دانه های کوچک خوشبختی خمیازه های آخر امسال را بر شانه های خاک گرفته ی نسیم بریزد . می دانم دریا بهار را در آغوش خواهد کشید ، سبز خواهد شد ، و ماهی کوچک سفره ی هفت سین ، نوروز را عاشقانه حباب خواهد ساخت .
... باور کنیم عشق را و باور کنیم که با دریا دلی میتوان کوچک را بزرگ دید ... نوروز خجسته ...
